دوشنبه 5 اسفند ماه من 4 ماهه شدم به همین مناسبت نوبت واسکنم بود از اونجایی که
مامان بهم قطره استامینوفن داد میدونستم میخوام بلم واسکن بزنم وقتی مامان من رو توی
کالسکم گذاشت که با مادر جون و خاله مریم بریم مرکز بهداشت اول خودمو به خواب زدم
اما بی فایده بود چون وقتی رسیدیم من رو از کالسکه بیرون اوردن و یه خانم مهربون قد و
وزنم رو اندازه گرفت قد61 سانتیمتر,و وزنم 5800 گرم شده بعدش من رو بردن توی اتاق
واکسینانیون من هم شروع کردم گریه کردن و شیل خواستم تا یه کم به تاخیل بیفته مامان
هم بهم شیل داد باسه همین خانم مهربونه یه نی نیه دیگه رو اول واسکن زد من هم که
میدونستم بعدش نوبته منه دوباره خودم رو به خواب زدم ولی خانمه بیدارم کرد و دو تا
قطره چکوند توی دهنم بعدش یه سوزن بزرگ فرو کرد توی رونم من هم تا میتونستم جیغ
زدم بعدش سریع خوابم برد و اومدیم خونه مثل واسکن دو ماهگی تا بعد از ظهر حالم خوب
بود فقط یه خورده کوچولو پام درد میکرد و خوب نمیتونستم تکونش بدم ولی یهو بدنم داغ
شدو بی حال شدم مامان هم سریع یه چیز باریک که بهش میگفت ترمومتر گذاشت زیر بغلم
وای 39 درجه تب داشتم مامان هم بهم قطره استامینوفن داد و با بابایی مرتب پاشویم
کردن خلاصه تا صبح فردا من همش تبم قطع و وصل میشد تا اینکه خدا رو شکر خوب خوب
شدم ....
سلام دوستان عزیز ما به آدرس
http://arshidanabzezendegi.blogfa.com
اسباب کشی کردیم، به ما سر بزنید خوشحال میشیم
نازنین دخترم روز به روز داره بزرگتر و خانم تر میشه خدا رو
شکر توی این مدت که به دنیا اومده زیاد اذیتمون نکرده من این
احساس رو دارم که دخترم از درک بالایی برخورداره زمانیکه من
خسته ام و به استراحت نیاز دارم آرشید هم کنار من آروم
میخوابه زمانیکه من ناراحتم دخترم بغض میکنه حتی اگه خواب
باشه .خنده های شیرینش و جیغ زدناش آدم رو دیونه میکنه
اینقده با نمک میخنده که بعضی وقتا جدی جدی تصمیم میگیرم
بخورمش
گریه کردنش هم خیلی با مزه ست اول لباشو جمع
میکنه و تکون میده بعد میگه یی یی یی بلافاصله هم آروم
میشه و به ما نگاه میکنه و برای اینکه بغلش کنیم کمرش رو بالا
میاره . وقتیکه میخوام مولتی بهش بدم شیشه رو که میبینه
سریع خودشو به خواب میزنه .الان ناز گلم خوابیده و من با
اجازه آرشید بانو(به قول بابایی) این پست رو نوشتم .هفته
گذشته روز تاسوعا مامان اینا مراسم داشتند و روز عاشورا هم
برای آرشیدا نذری دادند.
آرشیدا در روز تاسوعا

من دو ماهه شدم ،مامانی و مادرجون وخاله مریم ساعت 9:30
صبح پنجشنبه 5 دی ماه برای زدن واکسنهام منو بردن مرکز
بهداشت ،نیم ساعت قبل از انجام واکسیناسیون مامانی برای
اینکه تب نکنم بهم قطره استامینوفن داد توی مرکز بهداشت اول
قد و وزنم رو چک کردن قدم 57سانتیمتر و وزنم 4700گرم شده
بعدش یه خانم مهربون برام دو تا واکسن زد یه ذره گریه کردم
مامانی و مادرجون وخاله بیشتر از من آی و اوی میکردن و
همش قربونم می رفتن، خانم مهربونه گفت هر چهار ساعت 10
قطره استامینوفن بهش بدین ، بعدازظهر یه خورده تب کردم که
مامانی ومادرجون پاشویم کردن که این کار باعث شد خدا رو
شکر تبم برطرف بشه الانم کمی بیقرارم ، بابایی هم که از صبح
سرکاره و مدام زنگ میزنه و حالمو میپرسه از ماجرای دیروز که
بگذریم ، ما تعطیلات هفته گذشته رو (عید غدیر)رفتیم مهمونی
خونه بابا بزرگ ومامان بزرگ پیش عمه ها وعموهام که کلی
بهمون خوش گذشت
یکشنبه 10 آذر بعد از ظهر مامانی و مادرجون منو بردن پیش
خانم دکتر نی نی ها ، منو که دید گفت وای چه نی نیه
خوشمله خوشمزه ای ، مامانی بخورمش؟ منم تا اینو شنیدم
خودمو زدم به خواب،( راستی چرا هر کسی که منو می بینه
میخواد منو بخوره؟ ) بعدش گفت من سالمم و فقط یه دل
درد جزئی دارم که با شربت گریپ میکسچر خوب میشم.
دوشنبه 11 آذر من و مامانی به همراه مادر جون برگشتیم
خونمون پیش بابایی، پنجشنبه 14 آذر بعدازظهر پدرجون اومد
پیش ما ، جمعه 15 آذر من چهل روزه شدم به همین خاطر مادر
جون آش رشته پخت و بین همسایه ها قسمت کردن و مامانی
هم کیک درست کرد ، بعدازظهر مادرجون و مامانی منو
بردن حموم چله، خاله ها و عمو و زن عمو و پسر عمو رضا
(عموی مامانی) هم ظهر اومدن خونمون و بعدازظهر رفتن و...
ما بعد از 10 روز (سه شنبه) اومدیم خونه مادرجون اینا، روزی که
می خواستیم بریم خونمون جشن نامزدیه عمه گیتی بود (24
آبان )خیلی حیف شد ما نتونستیم بریم .وقتی که لفتیم خونمون
من همش گریه کردم همه جا رو هم زیر چشمی نگاه میکردم تا
اینکه یواش یواش با خونمون آشنا شدم ولی دلم واسه خاله ها
و پدرجون تنگ شده بود
بعدش مامانی بهم شیل داد و منو
خوابوند توی تختم ،اون شب تا صبح چند بار واسه شیل خوردن
بیدال شدم، این مدت که خونمون بودیم همکارای بابایی اومدن
دیدن من ، منم همش خواب بودم. جمعه اول آذر بابا بزرگ و عمه
فریده و عمه گیتی و نامزدش و عمه کلثوم ظهر اومدن خونمون
،چند ساعتی پیشمون بودن و رفتن. سه شنبه پنجم آذر یک
ماهه شدم ،مامانی و مادرجون واسه چک آپ منو بردن مرکز
بهداشت وزنم 3850گرم و قدم 54cm و دور سرم 37cm شده .
این روزا دل درد خیلی اذیتم میکنه به شدت بیقراری میکنم،فردا
میخوان ببرنم پیش خانم دکتر نی نی ها... بابایی سر کاره دلم
واسش تنگ شده...


دختر گلم آن زمان که پرندگان دسته دسته در هوای عشق پر
گشودند و گلهای سرخ شاخه شاخه شکفتند و اشک شوق از
چشمه هاتراویدخداوندتو را به ما هدیه داد . یک دنیا مهر و محبت
را به سپیدار بلند زندگیت هدیه می کنیم تا به تپشی که در نبض
لحظه های تو جاریست برساند عشق و ایثارمان را

بیست روز پیش متولد شدم این مدت خیلی سرمون شلوغ بود
دوست وآشنا و فامیل برای دیدن من وتبریک به مامانی و بابایی
می اومدن خونه مادرجون اینا ،منم که همش شیل میخوامو
مامان هم که فقط مسئول شیر دادن به منه واسه همین هم
حالا وقت کردم بیام وقایع رو به طور خلاصه و ضرب العجلی از
دو سه روز قبل از بدنیا اومدنم به بعد توی وبلاگم بنویسم.
پنجشنبه دوم آبان ماه خانم دکتر تماس گرفت و گفت شنبه
برای بستری شدن بریم بیمارستان، صبح شنبه 4 آبان منو
مامانی و بابایی و مادر جون رفتیم بیمارستان بعد از تشکیل
پرونده و آزمایش گرفتن از مامانی قرار شد با اجازه خانم دکتر
فردا برای بدنیا اومدن من مراجعه کنیم ساعت 6:30 صبح در
حالیکه بارون شدید می بارید با مادرجون و بابایی و خاله مریم
رفتیم بیمارستان خاله پرستاری که شیفت بود دوست مامانی
بود کارهای مربوط به قبل از عمل رو انجام دادو ساعت 8:30 در
حالیکه نگرانی و شوق خاصی در چهره مامانی وبابایی موج
میزدمامان رو بردن اتاق عمل ،بعد از اسپاینال شدن مامان، عمل
شروع شد و خدای مهربون من رو درساعت 9:20صبح روز
یکشنبه 5 آبان ماه سال 1387 هجری شمسی مطابق با 26
شوال سال 1429 هجری قمری و 26 اکتبر سال 2008 میلادی
به بابا و مامان هدیه داد یکشنبه رو توی بیمارستان موندیم و
دوشنبه 6 آبان نزدیک ظهر از بیمارستان ترخیص شدیم وتا دیروز
بعد از ظهر خونه پدر جون اینا بودیم بعدش به همراه مادر جون
اومدیم خونه خودمون این مدت خیلی به مادرجون پدرجون
وخاله ها زحمت دادیم
من و مامان یکشنبه 21 مهر ماه رفتیم پیش خانم دکتر که تاریخ
تولد من رو بگه، قراره یکی از روزهای چهارم تا ششم آبان من
با عمل سزارین به دنیا بیام خانم دکتر گفت آخر ماه باهاتون
تماس می گیرم و تاریخ دقیقش رو میگم من الان هفته 37 رو
دارم طی میکنم این روزها واسه مامانی و بابایی خیلی دیر می
گذره آخه اونا دوست دارن زودتر من رو ببینن
امروز رفتیم سونودرافی ،مامان که از شدت استرس سردرد
گرفته بود وقتی دکتر گفت که من سلامتم حالش بهتر شد و
کلی خدا رو شکر کرد بعدش بابایی تماس گرفت و مامان وضیعت
منو براش گفت راستی وزنم هم تقریبا 3120gr هستش بابایی
بهم میگه تپل بابا، مامان وبابا دارن واسه به دنیا اومدن من ثانیه
ها رو میشمرن
منو مامان و مادرجون فردا میخوایم بریم سونودرافی
مامان نگران سلامتیه منه همش بهم میگه آرشیدا زندگی
دردت به جونم خوبی مامانی داری چیکار میکنی؟
منم هر چی بهش میگم حالم خوبه دارم بازی میتونم انگاری
نمیشنوه دوباره میگه آرشید مامان حالت خوبه؟من که خسته
شدم بس که جواب دادم ولی مامان نشنید خدا کنه فردا دکتر بهش بگه من سلامتم مامان خیالش راحت بشه .
دیروز صبح مامانی دوباره با دل درد و حالت تهوع از خواب بیدار
شد خیلی حالش بد شد ، واسه همینم مامان جون و خاله ها ما
رو پیش خانم دکتر بردن که گفت مشکلی نیست و گذرا ست الان
هم حالش بهتر شده من هنوز نمیدونم من مامانی رو اذیت می
کنم یا مامان منو ،بابایی که میگه مامان من رو اذیت میکنه منم
با بابایی موافقم